دلنوشته ها
دلنوشته های من
   سیب


تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب الود به من کرد نگاه

سیب دندان زده

از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی هنوز

سال هاست که در گوش من آرام

                                                آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم 

که چرا

-خانه ی  کوچک ما

                                          سیب

نداشت




نوشته شدهجمعه 30 دی 1390برچسب:, توسط baran.spdf
1 نظر

به چه می خندی تو ؟؟؟

 

به مفهوم غم انگیز جدایی؟؟؟

به چه چیز ؟؟؟

به شکست دل من یا که به پیروزی خویش ؟؟؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد ؟؟؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟؟؟

به چه می خندی تو ؟؟؟

به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست ؟؟؟

خنده دار است بخند ...




نوشته شدهجمعه 1 دی 1390برچسب:, توسط baran.spdf
1 نظر
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.